del shekaste |
باغِ آينه نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 19:56 توسط helen | "تنهايي " به نام او... همان كه اشك را مرهم دلها آفريد
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روئيد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبيترين موج تمناي دلم گفتي:
"دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي..."
"ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشمان..."
"تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم"
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نميدانم چرا رفتي ؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نميدانم كجا؟ تا كي؟ براي چه؟
ولي رفتي.....
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 0:16 توسط helen | | صفحه اصلي پست الکترونيک اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 پيوندها مریمی راز دلدار ضد حال دو پرنده یک پرواز معماری پارس قالب وبلاگ تنهای دختری تنها قالب سپیده شب نازک دل بارون میاد(مهرداد) شب بوي زيبا(خانومي) دل نوشته های یک عاشق دل شکسته عاشقانه ها |
frtnt-1000