del shekaste |
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:51 توسط helen |
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:49 توسط helen |
همه عمربر ندارم سر ازاین خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی یا علی و بسم ا... باز می نویسم.....باز .... تنها برای تو!ای دل دیوانه ام! آنچه از آغاز هستی مان بر من و تو گذشت,اینک فاش می گویم اگر چه در قالب دنیایی مجازی با انسانهایی که چشم من و تو آنها را نخواهد دید ,اما گوشه ای از آنچه بر من و تو گذشت شاید از مقابل چشمانشان گذر کند...اگردیگرحوصله ای باشد... ای دل دیوانه ام که جز تومرا برای گذر از معبر عاشقانه هایم راه گریزی نیست...اینک نامه ام را بی سلام آغاز میکنم چرا که آغاز هر سلامی وداعی است و مرا با تو هرگز وداعی نیست.از دفتر خاطرات عاشقانه هایمان, گلایه هایمان و تنهایی هایمان کدامیک را بگویم؟!از چشم به راهی هایمان؟از رفتن ها و آمدن ها؟ آری,از کودک دل می گویم که دیریست بیقراری می کند...! تاکنون به رسم وفاهرگز آنچه میانمان گذشت برای کسی فاش نگفتیم! بیا عهد شکنی کنیم...بگذار همه بدانند چقدر کودکی کردیم تا کودک باشیم...آخر مگر نه اینکه باید کودک شد تا به دنیای کودکی پر کشید؟ اینک دست در دست کودک دل می خواهم تا گرگم به هواهای کودکی مان بروم...آری تا آنجا تا زیر سایه ی آدمهای قد بلندی که چقدر آرزو کردیم تا به اندازه شان قد بکشیم....!اما نمی دانستیم همراه این قد کشیدن ها دلتنگی هایمان چقدرقد خواهند کشید........ چه کسی باور می کرد دنیا اینقدر کوچک باشد؟ کودکی....!!! آنجا که باید و نبایدی نبود قلبهایمان یکی بودهمچون آینه صاف همچون آب زلال! پرواز فقط یک آرزو نبود...هر روز با بالهای خیال هستی کوچک یکدیگر را پرمی کشیدیم و هراسی نبود از آنکه مردم چه می گویند! آنجا که همیشه پایان همه ی قایم باشک ها, پایان همه ی چشم گذاشتن ها, یافتن بود تا آنکه یک روزکه برای آخرین بار چشم گذاشتیم...دیگر یکدیگر را نیافتیم......آری ما گم شدیم اما به قیمت قد کشیدن...!!! آنجا پایان کودکی هایمان بود....!برای آنکه خود را پیدا کنیم یکدیگر را گم کردیم... آه..................چه کسی باور می کرد دنیا اینقدر کوچک باشد؟ عجب دردناک بود روزی که برای همیشه سرزمین کودکی هایمان را وداع گفتیم..........یادم نیست کداممان چشم گذاشتیم اما همه جا به دنبال تو گشتم............و حالا که دوباره یافتمت...چگونه می خواهی نترسم زمانی که دوباره می گویی چشم بگذار..........؟ با من بگو! بگو دیگر نخواهی رفت... و دیگر هیچ...>>> نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 13:42 توسط helen | نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 13:34 توسط helen | چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته به جاش یه زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی ـ حس کنی هنوزم دوسش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیوار تکه بدی که یـک بار زیر آوار غورورش همه وجودت له بشه چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی گل من باغچه نو مبارک نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 9:48 توسط helen | | صفحه اصلي پست الکترونيک اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 پيوندها مریمی راز دلدار ضد حال دو پرنده یک پرواز معماری پارس قالب وبلاگ تنهای دختری تنها قالب سپیده شب نازک دل بارون میاد(مهرداد) شب بوي زيبا(خانومي) دل نوشته های یک عاشق دل شکسته عاشقانه ها |
frtnt-1000