تبليغاتX
del shekaste

del shekaste



آروم وبي صدا خسته از همه  جا ومانده از همه چيز تنهاي تنها كنار تك درخت سوخته باغ آرزوهايم مي نشينم وچشمان خسته ام را امواج باد خشمگين مجال نميدهندمدتي ميگذرد گرماي عجيبي مرا فرا ميگيرد از هيا هوي طوفان خيالم خبري نيست انگار قلبم آرام گرفته وخستگي وسرما راه خود را كج كرد ه واز من دور ميشوند چشمانم را آرام مي گشايم.سر سبزي وزيبايي عجيببي در باغ چشمانم را خيره مي سازد .انگار بهار خوشبختي به بهار دلم پا گذاشته وخورشيد زيباي مهرباني زمين يخ زده قلبم را گرم كرده ويخهاي سرد ذهنم با تابش خورشيد آبي روان شده وچشمه محبت روحم جاري ميگردد.آه خداي من درسته من خواب نيستم

اين دل منه؟

اين همون باغ خالي از درخته كه با نامهربوني ها تمام برگهاي درختاش ريخته بود ونامردي ها هم درختاش رو سوزونده بود

اما حالا چي شده كه درختاش دوباره سبز شدن زميناش پر از سبزي وشادي ونشاط هستن

چشمام رو چند بار باز وبسته ميكنم ببينم خوابم يا بيدار اما نه بيدارم

خواب نميبينم

يه رد پا توي دلم ميبينم كه تازه است اين رد پاي كيه كه اينجوري دل من واسه اومدنش به خودش رسيده

اما افسوس كه اين رد پا هم محو ميشه وبا رفتنش دوباره دل من به همون باغ تاريك وسوخته تبديل ميشه افسوس كه اين هم دوباره با نامهربوني هايش دل منو ميشكنه وميره يه زخم ديگه هم به زخم هاي قديمي ميزنه وميره...........

 يه جاي زخم تازه رو قلبم رو احساس ميكنم هميشه همين جوره، ديگه اين چيزا واسم عادي شده اما بعضي وقتها اين زخما اونقد كاري هستن كه آدم ديگه نميتونه از جاش پاشه بعضي وقتها به آدم مهلت نميدن حتي يه نفس هم بكشه هي پشت سر هم دلتو ميشكون وبهت اجازه نميدن كه يه شكايت كوچيك هم بكني

آره دنيا همينه هميشه همين بوده نبايد گله كرد

آما تا كي بايد اينجوري باشه

تاكي بايد آدما اينقد نامهربون باشن

ديگه خسته شدم ديگه نيميتونم اي همه نامردي رو تحمل كنم

همه يه جوري مي خوان ازت سوء استفاده كنن

تا كي

تا كي بايد تحمل كرد

تو بگو

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 21:8 توسط helen |

در راه زندگی

با این همه تلاش وتمنا وتشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل که: آب..... آب......

دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 20:41 توسط helen |

دلم تنگه دلم تنگه كوچه هاي مهربونيه

چرا چرا هميشه ما از مهربوني ها دور ميشيم

چرا چرا هميشه بايد غصه دار باشيم

چرا هميشه غصه ها فقط دنبال ما ميان

چرا هميشه بايد نامردي هاي اين دنيا سهم ما باشه

چرا حتي براي يكبار هم كه شده ما نبايد بتونيم طعم دوست داشتن رو به آرومي و بدون دغدغه بچشيم

چرا همش بايد غصه دار باشيم

چرا نبايد مطمئن باشيم اوني رو كه دوسش داريم بهشم ميرسيم

چرا بايد هميشه تو دوست داشتن ها ترس نرسيدن باشه

چرا هميشه بايد دوست داشتن ما با يه ترس همراه باشه

چرا خدا بايد تو اوج دوست داشتن وخوشبختي معشوقمون رو ازمون بگيره

چرا؟

چرا؟

چرا؟

خدا چرا ما رو فراموش كردي

چرا ديگه بهمون نگاه نمي كني

چرا دل شكستمون رو  نمي بيني

چرا بهمون نشون نميدي كه هنوزما رو دوست داري

اما من هر اتفاقي هم كه پيش بياد  دوست دارم

 هميشه از هرجا كه نااميد ميشم از دست هركي كه دلخور باشم ميام پيش تو

تو هم بيشتر وقتا بهم جواب ميدي

منو باخوشحالي راهي ميكني

اين دفعه هم نااميدم نكن

خودت كه ميدوني اين دفعه بخاطر خودم نيست

به خاطر اون عشق پاك ازت ميخوام كه نااميدم نكني

خداجون

تو كه مهربوني

تو كه عشق رو دوست داري

كمك كن

نا اميدمون نكن

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 1:23 توسط helen |

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به
سر وقت خدا مي رفتم.

                              سهراب

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:42 توسط helen |

نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 0:14 توسط helen |

frtnt-1000

parsir.com

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد >

webloger site

> >