تبليغاتX
del shekaste

del shekaste



 

 

به نام او كه موسيقي كيهاني را عاشقانه مي نوازد

بار خداي من تو شنونده اي قبل از اينكه من بگويم

بار الاها تو تنهائي ونمي خواهي ديگران تنها باشند

حتما تنهايي سخته وتو نمي خواهي كسي تنها باشه

حتي اگربه قيمت آن باشه كه تو هميشه پيش آنها بموني

خدايا تنهايم و تو نيز تنها  و مطمئنم كه تو بايد الان در كنار من باشي و با من گريه كني

مي توانم صداي اشكهايت را از ته دلم احساس كنم ولي ميدانم تو هم بخاطر خود من سكوت مي كني

همان گونه كه من به خاطر  تو سكوت مي كنم

بار خدایا! ميدانم معجزه زماني به وقوع مي رسد كه انتظارش را ندارم ولي نمي دانم چرا الان

منتظر معجزه هستم

بار الاها معجزه كن كه تنهايم

خدايا نگذار گريه كنم

تو صداي مرا مي شنوي و دعاهاي مرا اجابت مي كني

در اصل تو هستي و من هستم ، من هستم براي آنكه بخواهم و تو هستي تا بدهي

تو بايد به من عطا كني مگر نگفتي غير از تو كسي نيست كه عطا كند

پس تو را صدا كردم و تو بايد مرا اجابت كني

اگر  خار و ذليلم ، تو خدائي و من ديگري، آيا تو بايد قدرت بيكرانت را به من نشان بدهي و

از من انتقام بگيري مگر من كه هستم كه تو را رد كنم يا تائيد كنم . از من به تو چه سود

تو خدائي كن و من بندگي

در فكرت هم نخواهي ديد كه پعد از اجابت دعایم ديگر گناه نكنم

تو خدائي و من بنده

تو نازي و من نياز

كجا جاي تو با من عوض مي شود تو بايد مرا اجابت كني تا در اين دنياي كوچك گدا و

كوچك ديگري نشوم نیست خدای من خدائی كه باعث شود من براي رفع نياز به ديگري

دل ببندم واي بر آن خدا

خدايا در دل من يك دنيا التماس هست و نياز  من اجابت سالها دعا و خواستن من است

و تو ديدي كه چگونه از تو خواستم

براي من سالها گريه هست و گريه اما براي تو

براي تو تنها يك اراده است

همه چيز به يك نگاه تو و تمام من در يك نگاه تو و اكنون نگاه من به رحمت تو

براي من سالها زجر و عذاب و براي تو تنها يك جواب و يك لحظه صفا

الان كجائي ايا مي شنوي؟

اگر مي شنوي جواب بده نه الان اما از فردا هم ديرتر نكن

خدايا

بگو كي و چه زماني روی از نیازمندی برداشتم؟

بگو كي از ديگري نگاهي بود و از من روي برگرداندن؟

بگو كي تاخير كردم در حالي كه تمامم همان بود كه دادم؟

اما تو

داري و نمي دي ؟

نه من بلكه گدايان در خانه تو هم زياد هست اما تو پادشاهي

بايد عنايت كني و عطا

تو تا قيامت هم اگر بدهي تمام نمي شود

تو تعهدی دادی تا قیامت در کنار همه ما باشی

خدايا اگر ديدي كه دادم وقت آن است كه از تو طلب کنم چون هيچ ضمانتي غير از

ضمانت تو باعث نشد كه هر چه داشتم اول به دیگری دهم و الان تو ضامن من شو

و نگذار كه تنها بمانم

اگر خدائي پاسخ بده اما نه الان ولي از فردا ديرتر نشه!!

و اما من گريه كردم

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:9 توسط helen |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:53 توسط helen |

میخوام دوباره بنویسم

 

دلم هوای نوشتن کرده بود امروز

باد و بارانی بود اندرون دلم

و صدای چند کلاغ و جير جيرک

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن

خب ... اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!

برای که بنويسم حالا ؟

تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟

يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد

پر شدم از شوق برای نوشتن

دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم

 

سلام محبوب من ...

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی

صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی

 می شود

هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد

خورشيد هم ناز می کند مثل خودت

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی

معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح

مثل آتش داغی و مثل آب شفاف

اگر تو نبودی تو معنی نداشت

تو تمام توی منی

اگر می بينی چشمم به در می ماند

نه اينکه يادم رفته تو هستی

که می دانم هستی در کنارم

منتظرم کسی بيايد که ببيند چقدر تو هستی و برود

و بگويد کسی نيايد .

معبود من ...

اگر ديدی روز کسی در کنارم بود

خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از تو را با خود داشته که رهايش نکردم

مگر نه اينکه تو در زيبايی ها يی

گل را اگر ببويم لذتم از بوی توست

مطلوب من ...

سرم را گاهی بگير بين بازوانت

نکند يادت برود که سخت نيازمند توام

من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی

تو بايد مرا بارور کنی

از تمام خواستن هايم

تو خيلی خوبی

برای کسی که دوستت دارد

و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد

مهربان من ...

می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟

چرا نشود

راستی يادت نرود

آن تويی را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

((  چون می دانیگاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم

يک توی کوچکتر را به من بده تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو  ))

تو چقدر مهربانی

مواظب خودت باش

نامه را تا کردم و سُراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد که برايش چيز بنويسد

باز ساع گذشته از نيمه

خواب می چسبد به آدم

خوابی با نفس های عميق ….

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:47 توسط helen |

frtnt-1000

parsir.com

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد >

webloger site

> >