تبليغاتX
del shekaste

del shekaste



نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:38 توسط helen |

چهار شمع به آرامی می سوختند
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. 
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و
عشق را در وجود خود
حفظ کنیم
چهار شمع به آرامی می سوختند
محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.
اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.
فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم
و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق
هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را
نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند
و عشق بورزند. »پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد .
کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. 
گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید،
پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباش
تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را
روشن کنیم من امید هستم. » چشمان کودک درخشید،
شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.
ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و
عشق را در وجود خود
حفظ کنیم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:6 توسط helen |

تولدي ديگر

من پري كوچك غمگيني را

 ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

ودلش را در يك ني لبك چوبين

مينوازد آرام آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي ميرد

وسحر گاه از يك بوسه به دنيا مي آيد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 20:33 توسط helen |

من كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد

 نوبت خاموشي من سهل آسان مي رسد

من كه ميدانم كه تا سرگرم بزم ومستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان ميرسد

 پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

 بين مرگ وآدمي قول وقراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل ناخوانده وبيداد گر

سر زده مي آيد وراه فراري نيست نيست

 پس چرا           پس چرا عاشق نباشم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 20:29 توسط helen |

از تو متشکرم

از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتی که تو ذهنم نقش دادی.

از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی تا بفهم که دوست داشتن کسی که دیگه دوستت نداره چقدر احمقانه است .

از تو متشکرم به خاطر لحظه هایی که به من بخشیدی و لحظه هایی که از من گرفتی.

از تو متشکرم به خاطر اینکه به من فهماندی که دلدادگی دروغه و هر کس از عشق گفت صددرصد دروغگوی بزرگی خواهد بود .

از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی مسیر زندگی ام را عوض کنم و با آدمها همان طور که خودم دوست دارم ، زندگی کنم .

از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهمیدم بعد از اینکه از تو کلمۀ خداحافظ را شنیدم .

از تو به خاطر خيلی چيزهای ديگر هم متشکرم اما می ترسم که با گفتن آنها تو را از ياد ببرم.

 

تو را به دادگاه خواهند کشید....

شاید به حبس ابد محکوم شوی
جزییات جنایتت معلوم نیست
اما اثر انگشتت را....
روی قلبی شکسته یافته اند!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:50 توسط helen |

SALAM

 bache ha vasam doaa konin

doa konin zood tar khodamao peida konam

akhe midonin man kheili vaghte khodamo g0m kardam

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:49 توسط helen |

دیگه نظر بدین

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:48 توسط helen |

راه عشق سخت است و دشوار

هنگامی که عشق تو را به اشارتی فرا می خواند

رهرو عشق باش

عاشق شو

تیغ های نهفته عشق تو را خسته می کند

نوای عشق چنان تند باد شمال در باغ

رویاهای تو را اشفته می کند

اما عاشق شو.

 

جبران خلیل جبران

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:21 توسط helen |

روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند که تا اخر عمر

 

 بامن خواهد ماند! گفتم کيستي؟ گفت : غم . خيال ميکردم غم

 

نام عروسکي است که ميتوان باآن بازي کرد. ولي حالا فهميدم که :

 

 خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 11:18 توسط helen |

migan adam az harchi mitarse saresh miytad rast migam

 tasmim gereftam az hichi natarsam

tarsidam to beri rafti

tarsidam tanha besham ke shodam

tarsidam bi yarva yavar besham ke shodam

dige nemikham betarsam

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:40 توسط helen |

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:18 توسط helen |

بیچاره ام نکردند ... که کردند ...

نا امیدم نکردند ... که کردند ...

لقب دیوانگی ام ندادند ... که دادند ...

با اشارت انگشت خود نشانم ندادند ... که دادند ...

تمام فکرهای حاصل از تجربه ی زندگی ام را به سخره نگرفتند ... که گرفتند ...

و تمام راه های صعود را به پیش رویم نبستند ... که بستند ...

آری همه درستند ... اما ...

من را بیچاره نکردند ، بلکه خود را ...

من را ناامید نکردند ، بلکه خود را ...

دیوانه نیستم ، چون میدانم خود شان دیوانه اند ...

هیچگاه رو به اشارت دستشان سر خم نکردم ، چون میخواستم بازتاب خودشان باشم ...

و هیچگاه فکر های مقدسم را طرد نکردم ... زیرا میدانستم از مغز تهی آن ها ، هیچ پروایی ندارم ...

و هرگز برایم مهم نبوده که راه صعودم را ببندند ، زیرا لحظه ای بعد ... پرواز را خواهم آموخت ...

و پرواز خواهم کرد! 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:12 توسط helen |

کهنه فروش داد ميزنه : چراغ شکسته ميخريم ..-*-.. کفشاي پاره ميخريم ..-*-.. اسباب کهنه ميخريم ..-*-.. بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري ؟؟؟
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:4 توسط helen |

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:8 توسط helen |

خیلی سخته ، آره سخته تنها بودن !

خیلی سخته ، آره سخته که همه تنها بزارنت !

خیلی سخته ، آره سخته که بدونی تنهای تنها باید به راهت ادامه بدی !

خیلی سخته ، آره سخته که دوستات درکت نکنن !

خیلی سخته ، آره سخته که حتی پدر و مادرت تنهات بزارن !

خیلی سخته ، آره سخته که بدونی پشتوانه ای نداری !

خیلی سخته ، آره سخته که بدونی اگه توی این سر بالایی مشکلی پیش اومد و نتونستی ادامه بدی کسی نیست که پشتت رو نگه داره !

خیلی سخته ، آره سخته که تنهای تنها غصه بخوری !

خیلی سخته ، آره سخته که بدونی اگه یه روز خاستی آستین هات رو بالا بزنی ، تنهای تنها باید بزنی !

این سختی ها برای چیه ؟

برای اینکه عاشقی !

برای اینکه دیوونه ای !

برای اینکه یه نفر رو خیلی دوست داری !

...

ولی خیلی خوبه ، آره خوبه که بدونی یه نفر درکت می کنه !

خیلی خوبه ، آره خوبه که بدونی یه نفر دوستت داره !

خیلی خوبه ، آره خوبه که بدونی توی سربالایی یه نفر همراهت هست !

خیلی خوبه ، آره خوبه که بدونی یه نفر هست که وقتی غصه می خوری اونم ناراحت می شه !

خیلی خوبه ، آره خوبه که بدونی یه نفر هست که باهات خوشحال می شه !

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:5 توسط helen |

نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:59 توسط helen |

ساده میگویم عزیزم دل بریدن ساده نیست٬ چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست ٬از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام٬ ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست ٬قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره ٬ماه را از پشت یک دیوار دیدن ساده نیست٬ بوسه هایت دلنشین و خنده هایت دلفریب ٬طعم تلخ این جدایی را چشیدن ساده نیست٬ باز هم امد بهار اما هوا افسرده است ٬آه از دست زمستان هم رهیدن ساده نیست٬ قلب من آتش گرفت از دوریت باران من ٬ازدل این آتش سوزان پریدن ساده نیست٬ پادشاه قصر قلبم حکمران با شکوه ٬ساده دل دادم ولی این دل بریدن ساده نیست
نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 10:55 توسط helen |

- كله اش را به كار انداخت، همه را از كار انداخت.

2- دنبال آدم پر دل و جگر مي گشت، قصاب را پيدا كرد .

3 –دندان نيش افتاد، زبان ، كار آن را به عهده گرفت.

4 – حركت پاندول ساعت مثل حركت تخته پاك كني است كه زمان را پاك مي كند.

5 – به احترام مرده اي يك دقيقه سكوت كرد كه به خاطر يك عمر وراجي او دق مرگ شده بود.

6 – دور گل بي خار ، سيم خاردار كشيدند.

7 – دمي از سيگار گرفت، دمهايي از زندگي اش گرفته شد.

8 - فقط بايد بميري كه بتواني در دلش جاي بگيري ، اين خاصيت زمين است.

9 – گفت: حيف كارت پايان خدمت گرفته ام، و گرنه خدمتت مي رسيدم.

10 – گره كور زندگي ، بدبختي هاي او را نمي ديد.

11 – گفتند: نيمه پر ليوان را هم ببين . نگاه كرد، نيمه پر ليوان، از سم پر بود .

12 – مردم تا زنده اند يار خاكي اند يا غير خاكي. همين كه مردند همه خاكي مي شوند .

13 – گربه راه چاره نداشت، از راه پنجه وارد شد .

14 – قبل از مصرف شيشه را تكان نداد ، بعد از مصرف شيشه شربت او را تكان داد .

15 – خواستند خودش را معرفي كند ، نتوانست . آ نقدر پولدار شده بود كه ديگه خودش را نمي شناخت.

16 – آتش بس اعلام شد ، ژنرال احساس كرد سردش شده است.

17 – به خواننده گفتند: شما در چه دستگاهي مي خوانيد؟ گفت : دستگاه ضبط صوت.

18 – نهنگ گفت: من روزي 100 كيلو ماهي مي خورم . مرد گفت : من روزي يك تن ماهي مي خورم . نهنگ باور نكرد.

19 – وزير جنگ كشورشان قايم موشك بازي مي كرد ، كشورهاي همسايه به او اتهام فعاليت هاي پنهاني تسليحاتي زدند .

20 – گرسنه به غول چراغ جادو گفت :آ رزو دارم سير بشوم . غول آرزويش را بر آورده كرد و گفت : چه دليلي دارد كه يك انسان بخواهد گياهي مثل «سير» شود .

21 – به جاي اينكه پسرش را به استخر و پارك ببرد، جريان را با آب تاب تعريف كرد .

22 – پرسيدند : چرا پيراهن شطرنجي پوشيدي ؟ گفت : به خاطر اخبار ضد و نقيض درباره مرگ پسرم

نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 10:46 توسط helen |

frtnt-1000

parsir.com

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد >

webloger site

> >